تبليغاتX
چهارراه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به گردنه که رسیدیم گنبد قدیمی امامزاده از دور پیدا بود.. ـ  یعنی باید پیدا می بود ـ اینو قلوه سنگهایی می گفتن که روی هم «کلکله» شده بودن....ردپای زائرای امامزاده.... اینو در جواب یکی از بچه ها که پرسید علی این قلوه سنگها چیه روهم گذاشتن گفتم...

پرسید یعنی چه:  گفتم خوب یه جور ادای احترام به این امامزاده است و شاید هم یه جور نشونه که به یه مکان مقدس نزدیک می شوید!

بچه ها خیلی دور شدیم باید برگردیم به کسی نگفتیم کجا میریم نگران می شن.... چادر و بساط سیزده بدر فامیل مثل چند نقطه رنگی توی دشت سبز و لای بلوطهای سبزتر گم بود.

مریم گفت:نه دایی حالا که تا اینجا اومدیم  بریم امامزاده؟!  دیدم بقیه بدجور خسته ان و غر غر می کنن... گفتم چند لحظه می شینیم رای گیری می کنیم ... بقیه از خدا خواسته قبول کردن ۴ در مقابل ۲.. زیارت رای نیاورد ، باید بر می گشتیم.............اصرارهای مریم روی دایی و خاله ها تاثیری نداشت.... با دلخوری برگشت..... از کنار کلکله ها که گذشتیم برگشت یه نگاه به امامزاده کرد و یه قلوه سنگ از زمین برداشت گذاشت روی بزرگترین کلکله گردنه....

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم فروردین 1385ساعت 11:55  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

عادل فردوسی پور باز هم حسابی معرکه گرفته«.. شما می گید این علی اصغر محمدی ی ی وقتی از نوژن مازندران اومدد... ببینید کمیته انضباطی باید...نه صبا باتری گفت ...الو... » نه این جوری نمی شه... سرجام یه غلت می زنم .. کانالو عوض می کنم«...فلسطین ارض المسلمینننننننننن ...»بازهم یه دختر جوان جوگیر شده و با یه عالمه تی ان تی خودشو وسط تل آویوو منفجرکرده... تلویزیون هم سنگ تمام گذاشته...واکنش حماس.. واکنش جهاد.. محمود عباس ...ابو اون یکی.. این باتری کنترل هم ضعیف شده.. یادم باشه فردا از سوپری سر کوچه...«سلاح های جدید ایران فردا در رژه بزرگ ارتش به نمایش در می آد...»اینو گوینده خبر نیمه شب کانال 5 از زبان سردار فرمانده نمی دونم چی داره می گه...

«...حالم بده.. حالم بده... آدم بده....آدم بده.....» باز هم  صدای این بنیامین از کانال کولر مثل پتک می خوره وسط پیشونیم....همسایه عزیز باز هم حساب شب و روزش  قاطی شده..... واقعا دیگه من هم حالم بده مثل بنیامین .. مثل همسایه عزیز ...... عادل هنوز قانع نشده «.....نه آقای مرادی ببینید باشگاه نوژن می گههه...ولی شمااااا ...

به زحمت کنترل رو قانع می کنم که تلویزیونو خاموش کنه.... عادل داره اس ام اس هاشو جمع و ضرب می کنه..... تاریکی هجوم میاره تو خونه... دیگه سعی کنم راست راستی بخوابم...به تیتر و عکس صفحه یک امروز ابتکار فکر می کنم...انتخابات خبرگان و شوراها همزمان شد....و.. خنده پوپک گلدره تو قاب پنجره یه خونه روستایی  با تیتر سرانجام پوپک درگذشت... راستی شاید خبر دروغ بوده باشه.. تلویزیون چیز ی نگفت یا من ندیدم.. هوس میکنم اون موقع شب به دبیر سرویس ادب و هنر زنگ بزنم ..این موبایل لعنتی هم قطعه...بی خیال بابا مردم خوابن...

تو تاریکی خونه پاورچین پاورچین هندز فری موبایلو از تو کشوی میز کامپیوتر  در میارم... من که نفهمیدم این رادیو ی موبایل چرا باید با هندز فری فعال بشه...نور صفحه می پره توچشمم...این هم رادیو.. محمدعلی کلی خدا دلار گرفته که یه ماشین لباسشوییو به نامش کنن... موریینیو هم گفته اره که به خودم افتخار می کنم و مغرورم .. چرت و پرت های تکراری مجری های رادیو..... محمد نوری... افتخاری  دوباره چند خبر ورزشی لوس.. دوباره محمد نوری...

با نور صفحه موبایل دنبال کنترل می گردم کجا گذاشتم این کنترل رو.. دوباره نور رنگی تلویزیون مپاشه تو سالن و چشمام... نود بساطشو جمع کرده.... ارض مسلمین هم جاشو داده به راز بقا.....چیز دندونگیری نداره دوباره همه جا تاریک می شه... دیگه باید بخوابم... همایون شجریان از شبکه پیام زده زیر آواز.. این پسر استاد هم الکی الکی برا خودش کسی شده...وسط هنرنمایی همایون بیپ بیپ اس ام اس گوشی تو اتاق می پیچه.. اس ام اس این وقت شب یا بی تربیتیه.. یا هم درباره انرژی هسته ایه.... شاید هم هردوش...!!!! .. خدایا این دوست عزیزو از من نگیر... صاحب این تالیای امانتی رو می گم....بذار یه بار دیگه حساب بکنم اگه وام سه میلیونی بانک ملی درست بشه... صندوق بسیجیان هم دبه در نیاره..با اون می شه... پول رهن خونه در میاد... راستی فرمون ماشینو قفل کردم.... بابا بگیر بخواب 13 ماهه توکوچه اس. اگه بردنی بود تا حالا برده بودن.... نه خوب 13 نحسه...!! بگیر بخواب دیگه.. ..وای ترجمه مقاله ارتباطات و توسعه چی می شه باید تا آخر هفته... رادیو ورزش هنوز داره زر زر می کنه.. ساعت 4 بامداد... اینجا تهران است... نه دیگه باید بخوابم...یاد حسین پناهی می افتم.. خواب به چشمام نمیآد .. تا ده بشمار.. 1 و2 ،3 و 4، ....نه فایده نداره...

رادیو هم خودشو آماده کرده برای نماز صبح... الله اکبر از این بی خوابی.....!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385ساعت 11:33  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
.

شرح این عکس باشه با شمااینجوری بهتره.. نه؟!!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم فروردین 1385ساعت 9:3  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
عصر اولین پنج شنبه سال ۸۵  به اتفاق یکی از دوستان یه سر رفتیم تا قبرستون شهر. دیگه جای نفس کشیدن نداره حتی  اکالیپتوس های معروف دم در رو هم کندن جاشون ...... !  یه زمانی و پس از پایان جنگ عجیب و غریب هشت ساله ، عمده مشتری های ثابت قبرستون این شهر کوچیک و دوست داشتنی من! به ترتیب قربانی های حوادث رانندگی، بیماری های صعب العلاج و فوت شدگان یهووویی - سکته ای ها - بودند. اما این روزا یه پدیده وحشی ترکیب جمعیتی این قبرستون را بدجوری دگرگون کرده است.پدیده ای که برای مثل منی که شاید هر ۱۰-۱۲ ماه یه بار هم نمی تونم شهر زادگاه و قبرستونشو ببینم بیشتر نمود داره ..

همین طور که از کنار ردیف قبر های جدید، که تقریبا یک درمیون جوون های ۲۰ تا ۳۰ ساله توشون خوابیده بودن رد می شدیم دوستم می گفت: مرگ های اینجوری تو شهر بیداد می کنن... ظرف سی چهل روز جنازه متلاشی شده ۴ جوون رو از طبقات بالای یه ساختمون نیمه کاره  نبش خیابون شهید دادوند بیرون آوردن با سرنگ هایی در دست یا گردن یا ....یه زمانی تیم گل کوچیک ما بچه های محله شهید دادوند برا خودش برو بیایی داشت...حالا همون جایی که یه زمونی تیم فوتبال دهدشت جنوب را به همراه هفت هشت تا از بچه های محل راه انداخته بودیم شده بود محل..و یکی از همون بچه ها هم..! مثل اینکه یکی دوتای دیگه هم تو نوبتن... .اکثر صاحبای قبرا رو می شناسم.. همکلاسی، همبازی، تودعواهای محله ای..همسایه و یا..... خونوادهاشون حسابی برای آراستن قبرا سنگ تموم گذاشتن از دیپلم افتخارهای ورزشی  و لوح تقدیر مدرسه گرفته تا البوم عکس و .. و.. 

یکی باید یه کاری بکنه... چه کاری نمی دونم...

 باورم نمی شد همین چند وقت پیش اومده بود تهروون .. اتفاقی خونه یکی از بچه ها دیده بودمش .. تکیده شده بود اما اصلا حتی فکرشو هم نمی کردم...شهرام ساجدی رو می گم همسایه عمووم اینا بودن و یه جورایی می شناختمش می دونستم فوق دیپلم داشت و دنبال کار می گشت همون سفر تهرونش هم  برا همین بود.پسر مودب و سر به زیری بود ... دوستم می گفت: برا تزریق اون ماده لعنتی  دستشویی های دنج بیمارستان امام خمینی ! رو انتخاب کرده بود.... چهار روز بعد یه بوی متعفن که کارکنای بیمارستانو عاصی کرده بود....و شهرام به همین سادگی میره سینه قبرستون بعد از ۴ سال بیکاری و با یه مدرک فوق دیپلم فنی و یک سرنگ توی بازویش !!!

یکی باید یه کاری بکنه... چه کاری؟ نمی دونم...

حمزه ب .. هم بود یه فوتبالیست خوب از خوانواده های پولدار و شناخته شده شهر از عکسش شناختمش . لوح تقدیرهای ورزشی و عکس های متعدد با شورت و پیرهن ورزشی . باید هم سن و سال خودم بوده باشه ..دوستم می گفت : بدجوری مرد... برا تزریق تپه های پشت محوطه باستانی شهر رو انتخاب کرده بود... فرداش یا شاید پس فرداش چند بچه مدرسه ای  کنجکاو جنازه نیم خورده یه آدمو پیدا می کنن که گرگ ها  لت و پارش کرده بودن .....

می گفت : محوطه باستانی شهر پر شده از سرنگ های سیاه.... می گفت خونه های شهر پر شدن از پلاکارد های سیاه....می گفت گرد سفید  شهر و سیاه پوش کرده....

یکی باید یه کاری بکنه... چه کاری ؟ نمی دونم...

داشتیم برای بار هزارم فاتحه می خوندیم که نماینده شهر، فرماندار و امام جمعه و... با دبدبه و کبکه خاصی از لابلای قبرا راهشونو به سمت قبرای شهدا کج کردن و با سرعت رد شدن.. می گفتن می خوان پیشرفت سالن بتونی بزرگ قبرستون شهدا که بزرگترین پروژه عمرانی شهر است رو برای بازدید رییس جمهور بررسی کنن.... سه روز بعد رییس جمهور اومد دهدشت گفت مرگ بر امریکا و برگشت ... گرد سفید همچنان شهر رو سیاه پوش می کنه ....

یکی باید یه کاری بکنه... چه کاری ؟نمی دونم...

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم فروردین 1385ساعت 10:34  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
هروقت اسم یه جشن و اعلان یا اعلام یه پیروزی مهم سیاسی اجتماعی فرهنگی و یا ورزشی و .. به زبان میاد آدم ناخوداگاه یاد پایکوبی مردم و ریختن به خیابونها و .. چه و چه و چه  می افته.....نمونه اش فتح خرمشهر، نمونه اش ملی شدن صنعت نفت، نمونه اش راهیابی های ایران به جام جهانی .. در کشورهای دیگر هم همینطور....

دیشب رئیس جمهور و مجموعه کاملی از مسئولین کشوری و لشکری در مشهد گردهم آمدند تا از زبان احمدی نژاد دستیابی ایران به چرخه کامل سوخت هسته ای ـ که دو سه سال پیش قابلیتش فراهم شده بود ـ به عنوان یک پیروزی و جشن بزرگ ملی  به اطلاع مردم رسانده شود و قطعا مسئولین دولتی بعدش بدو بدو رفتند پای تلویزیونهای پروجکشنشون نشستند تا با دیدن هلهله و پایکوبی مردم در خیابونها حسابی کیفور شن ... ولی ..... دیشب ساعت ۸.۳۰ خیابون های پایتخت خلوت تر از همه شبهای دیگه بود... دیشب خیلی به معنی جشن هسته ای فکر کردم و اینکه مطالبات مردم و دولت در این نظام ....بگذریم ... ولی خوب ظهر روز جمعه و نماز جمعه که هست احتمالا برگزاری جشن مثلا مردمی قراره  بعد از نمازجمعه ... شاید هم جشن میلاد پیامبر اکرم (ص)رو هسته ای کنن....بهرحال پارادوکس غریبی است نازنین .... جشن ملی هم جشن های قدیم!!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:19  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یادش بخیر، اون روزا، سوم یا چهارم دبستان رو می گم... هیچوقت نفهمیدم از عشق مسجد و الله اکبر عاشق میکروفن و آمپلی فایر و بقیه دم و دستگاه بلندگوی درب و داغون مسجد محل شدم یا بر عکس به عشق اون میکروفن و دم و دستگاه ...که برای خودش رسانه ای بود به وسعت همه محل ، عاشق صدای الله اکبر لهجه دار موذن پیر مسجد  شدم... بهر حال رقابت سختی بود بین من و دیگر بچه ها برای روشن کردن بلندگو و نهایتش مکبر شدن ..... هوا که گرگ و میش می شد کوچه های خاکی رو بدو بدو می دویدیم تا افتخار روشن کردن و آزمایش الکی بلندگو را به نام خودم کنیم.. هرکی زودتر باباش بهتر!.... یک دو سه ازمایش، یک دو سه ازمایش و .....
+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم فروردین 1385ساعت 10:40  توسط علی محقق  |