تبليغاتX
چهارراه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خودمو بستم به آموکسی سیلین و آنتی هیستامین و پنی سیلین وی و بخور اکالیپتوس ..من که بویی حس نمی کنم احتمالا خونه روی بوی این بیدای استرالیایی ورداشته ..خوبه که فعلا  تنهام و بی بو بی خاصیت...ببین من تب دارم..؟ .. کسی نمی دونه چه جوری می شه فهمید آدم داره هذیون میگه یا مث بچه آدم داره حرف می زنه....اگه نوشته هام شبیه هذیون پس واقعا حالم بده... آی همکار محترم لطف کن یه پرینت از این هذیونا بگیر پیوست یه مرخصی استعلاجی کن بده آقای رییس ..من شدیدا به استراحت  نیاز دارم.......
+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم مرداد 1385ساعت 23:52  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
می گفت دقت کردی دماغ عملی های سریال نرگس یکی از یکی بدتر بازی می کنن.. دقت نکرده بودم اما دیشب دیدم نه راست می گه یه جورایی امیر سلیمانی ، اون دختره سمانه، شقایقه و...یکی از یکی افتضاح تر بازی می کنن........

می گفت یکی از آشناهاشون که شدیدا تو کار تحقیق و تفحص حول انتخاب یک شریک زندگی برای پسرشه، بیشتر تحقیقاتشو به موضوع عملی بودن دماغ دختر خانم پیشنهادی اختصاص داده .. آخه می گه می ترسم یه عروس خوشگل دماغ سربالا بیارم خونه اما دو سال دیگه بجای یه نی نی کوچولوی تپل مپل برام یه نره غول دماغو به دنیا بیاره...پر بیراه نمی گه این فامیلشون ها!!

می گفت حالا این فوتبالیست و بازیگرای جوان باز یه حرفی هرچی فکر می کنم فلسفه عمل بینی آدمایی مثل حمید درخشان، افشین پیروانی ، این یوسف نژاد مجری۴۰-۵۰ ساله برنامه ورزش دو و ....خیلی های دیگه رو که چل چلیشون هم رد شده رو نمی فهمم

می گفت............هیچی همینا رو گفت و رفت

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385ساعت 21:56  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
امروز قالیباف شهرداری که می خواهد کرباسچی + احمدی نژاد تقسیم بر ۲ باشد ، رسما گفت که پروژه منوریل  پایتخت با همه جارو جنجال و ۱۲ میلیارد هزینه ای که شهردار سابق به پایش و شاید به کام دوستانی ریخت غیر قابل اجرا و نشدنی است و برای میلیاردها تومانی پولی که به این اسم هزینه شد  و غرامت چند میلیاردی دیگری که  پیمانکار مطالبه می کند، شوراي شهر تهران تصميم گيرنده نهايي است و آنان نيز بايد در اين رابطه تعيين تكليف كنند. ...و این شد تیتر یک روزنامه ما....یه زمانی یعنی سه سال پیش جمعی از استادان رشته ترافیک دانشگاه های کشور و به خصوص علم و صنعت و در راس آنها دکتر جلیل شاهی معروف گلوی خودشونو پاره کردند که آقای شهردار منوریل یا ترن هوایی صرفا می تونه یه پروژه در مقیاس کوچیک برا جلب توریست و زیبا و مدرن ساختن جلوه شهر باشه نه درمانگر درد بی درمان ترافیک اونم توی شهر بی قواره تهران...اما تحصیل کردگان علوم تربیتی و فیزیک و.. که بر کرسی های سبز شورای شهر تکیه زده بودند اصرار داشتند که نه آقا اینا مغرضند خدمت به مردم را بر نمی تابند ..منوریل تهرانی ها را نجات می دهد.و اله ..بله.. جیمبله.....الان سه سال گذشته است بوق و کرنای طرح های بی پشتوانه و غیر اجرایی آقایان  به مدد رسانه ملی  و مردم  همیشه در صحنه خودشان و شهردار سابق را برای رسیدن به کاخ مرمر  نجات داد اما تهرانی های زبان بسته همچنان در همان دود و دم و آلودگی هر جمعه راهپیمایی و تظاهرات می کنند و روزهای غیر تعطیل هم  در صف بانک فیش عوارض و تراکم  و... می پردازند تا یه پروژه دیگه و یه شهردار دیگه و یه رییس جمهور دیگه....

راستی بعضی ها می گن سالهای ۷۵، ۷۶اگه پول های بی زبان عوارض و تراکم و .. نبود ، روزنامه همشهری و آفتابگردان و دوچرخه هم نبود خاتمی هم هشت سال رییس جمهور نمی شد...به نظر شما ریییس جمهور بعدی هم حکمش تو بهشت امضا می شه...!!!!

بعد از تحریر: انگاربازم سیاسی نوشتم.... نه بابا فکر نکنم..!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم مرداد 1385ساعت 22:17  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دور جدید اکران  سینماهاشروع شده..به نام پدر را به خاطر  پرستویی، حاتمی کیا و نگاه واقعگرایانه  ای که می دانم به جنگ و پس از جنگ هشت ساله دارد دوست دارم، کافه ستاره که خب بی هیچ حرف و حدیثی دیدن دارد و حضور حمید فرخ نژاد و بازی های خاص و به یاد ماندیش آدم رو وسوسه می کنه که هر جوری شده برای دیدن  طبل بزرگ زیر پای چپ یه دو سه ساعتی از وقتش رو خالی کنه...دنبال یه پایه می گردم..سگ تو ضرر پول بلیطشم می دم انتخاب با شما..به نام پدر، طبل بزرگ یا کافه ستاره......هل من ناصرا ینصرنی ... آیا یاری گری هست که مرا همراهی کند....

+ نوشته شده در  جمعه بیستم مرداد 1385ساعت 11:54  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
لیلی و مجنون پری صابری رو  رفتم دیدم...این صابری هم برا خودش موجودیه به خدا..آقا هرچی المان مربوط به این مرز پرگهر رو که تصورشو بکنی جمع کرده تا  لیلی و مجنون نظامی گنجوی رو  به شکل یه نمایش امروزی دراره و آخر کار هم از کف های ممتد و  بی وقفه تماشاگراش و طرفدارای پر و پا قرصش حظ وافر ببره..

صابری سورپرایزشو از همون تیتراژ متفاوتش در ابتدای کار شروع کرده و با استفاده بی امان از تمامی قابلیتهای فنی تالار وحدت شرح سرگشتگی مجنون اون عرب بادیه نشین را با هزار و یک هنر و آداب ایرانی درآویخت تا ..باز هم تئاتری های طرفدارش بگن بابا ایول... و مخالفاش هم همچنان مخالفش باشن...

موسیقی بندری سنج مام و نی هنبون - موسیقی اصیل  ایرانی که من تفکیک شونو بلد نیستم ولی خب تم اصلی کار با موسیقی اصیل بسته شده بود...همخوانی های شبیه این سرودهای مذهبی مسیحی ها تو کلیسا(خب چیکار کنم بلد نیستم اسماشونو!!!) لری خرم آبادی ( بخدا خودم دیدم یه آقایی که کمانچه داشت هر وقت زیادی دلش برا مجنون می سوخت کمانچه اشو لری کوک می کرد..فرج علی پور و کم داشت یه دهن شیر علیمردون بخونه!!)راستی خانمی که همخوانی می کرد قشنگ (بود) می خوند!!!

حرکات موزون ( رقص سابق!!)رقص شمشیر عربی - چوب بازی جنوب خراسانی- رقص بندری، لری ، تهرونی رضا شاهی - ترکی استانبولی - بریک  - هلیکوپتری - و....خلاصه فقط سامبای برزیلی ندیدیم

نقاشی  و صورتگری از پرده های نقالی  گرفته تا مینیاتور های فرشچیان..از کلیپ طواف دور خانه خدا تا طواف جنین در شکم مادر -از تمثال مبارک علیه السلام ها تا تمثال های دل انگیز زیبارویان سمرقند و بخارا و ....

 تمامی گویش ها و نگارش های موجود ادب و زبان فارسی از کلیله و دمنه  و منطق الطیر تا ادبیات جاهلی فیلمفارسی  و سیاه بازی های قدیم و جدید....

وهمه سبک هایی  نمایش که من بلد نیستم فقط می دونم  هر نوع تئاتر و نمایشی که دیدم و شنیدم یه چشمه ای ازش در این لیلی و مجنون دیدم

بهرحال لیلی مجنون پری صابری یه آش شله قلمکاری یه که انصافا خوب جا افتاده و انصافا ( ایضا) خوردن ، ببخشید دیدن داره ...حیف که لیلی اش کم بود!!!

در ضمن از اهالی لیلی و مجنون بعید بود و یه کم بی انصافی شد...نه در تیتراژ اولیه و نه در پایان کار هیچ اشاره ای به بنده خدا نظامی گنجوی بیچاره که بسی زحمت کشید در این سال و  هرچی( سی مال فردوسی بود) تا پای این مجنون فلک زده و عرب پاپتی رو به زبان و ادب فارسی باز کنه و بعد از چند قرن باعث بشه که از قبلش صابری و تیم همکاراش به یه نوایی برسن ... نشد...شاید هم اینقد کم رنگ اشاره شد که ندیدم ..... من از چشم خانم صابری می بینم..شاید می خواست اونایی که نمی دونن فکر کن که این دیالوگ های منظوم  هم کار سرکار خانم پری خانمه...

**********************************

بعد از نگارش: فلسفه رفتنم به تالار وحدت بی ارتباط به روزخبرنگار و تجلیل مرکز هنرهای نمایشی از خبرنگاران پرکار رسانه ها در حوزه تئاتر  نبود. قبل از نمایش لیلی و مجنون مسئولین مرکز با اهدا جوایزی از خبرنگاران فعال خبرگزاری ها، روزنامه ها و صدا وسیما در حوزه ادب و هنر( به طور خاص تئاتر)  تجلیل کردند که همکار و دوست گرامیم حسین خان سینجلی  دبیر سرویس ادب و هنر روزنامه( ابتکار رو می گم) هم یکی  از اون موفق ها بود  و جایزه گرفت...

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم مرداد 1385ساعت 18:0  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

نیمه شب نیمه مرداد است.......ما بدهکاریم /به همه آنان که صمیمانه ز ما پرسیدند/ می بخشید /چندم مرداد است/ و نگفتیم........حسین پناهی اواخر شب هفدهم مرداد دوسال پیش در اتاقش مرده یافت شد...دکتر ها می گفتنددو.. سه.. شاید هم چهار روز از مرگش گذشته بود..انگار همین دیروز بود..نامه هایی به آنا ، افلاطون کنار پنجره، کابوس های روسی ، من و نازی و...روی میز کنار مانیتور ولو شده اند..نامه هایش به آنا را خواندم از بای  ُّبرای آن خودم ، بابونه ای که راه می رود تا تا نون با سلام و عطر آویشن..انگار که در شب فوتش یک جز قران برایش خوانده باشم... حسین را چندباری با نیمه ای در رویا یا وهم دیدم.. یک بار در دهدشت سوار بر جیپی که مثل خودش از جنس  هم جنس هایش نبود.. بار دوم در حاشیه اجرای تئاتر چیزی شبیه زندگی آشفته و بر آشفته از نمی دانم چه ..و دفعه سوم همین اواخر قبل از رفتنش در مراسم پاسداشتی که برایش برگزار کردیم در نمایشگاه فرهنگ استانها در کوی دانشگاه تهران.. همان روزی  که از گل بی منت بارون گفت  و چشم چپ سگ ....با چه شوقی چند شعر از تازه ترین سروده هایش را که فقط برای آنایش خوانده بود برایمان خواند..و مرگ از چهر ه اش می بارید و شعرهایش ..و آخر سر هم درمحوطه تالار وحدت بر تابوتی چوبی که سواربر موج آدمها و اشک ها چه سبک می رفت .... نیمی انسان و نیمی بابونه.. نیمی جان و نیمی جن.. نیمی شعر بود و نیمی فلسفه..نیمی زنده بود و نیمی .....

یک بار توله سگ چشم بسته ای را دیدم

که به پستان مادر مرده اش مک می زد!

در ظلمات روحم مک می زنم،

به پستان مادر فلسفه

بی آن که بدانم زنده ست یا مرده.......

.یادش بخیر..

+ نوشته شده در  یکشنبه پانزدهم مرداد 1385ساعت 0:18  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اکبر محمدی در هفتمین سال زندانی شدنش در اوین جان خود را جاگذاشت تا اقلا پیکرش به دست خونوادش برسد و برادرش  منوچهر هنوز در زندان است و شاید فردا امروز برادر برایش تکرار شود..احمد باطبی علیرغم آزادی از درون خونه پدریش به زندان بازگردانده می شود..من کاری به خط و ربط و راست و دروغ حضور و نقش این دوبرادر  و باطبی در حوادث پس از ۱۸تیر ۷۸ ندارم...من کاری به حکم اولیه و وساطت رهبری برای تقلیل حکم اعدام آنان به ۱۰ سال حبس ندارم.. ولی محمدی در زندان مرد..محمدی در اعتصاب غذا مرد..مرگ یک زندانی سیاسی اصلا نشونه خوبی برای یک کشور و نظام نیست ....در این کشور چه خبر است..بگیر ببندها  و تسویه حساب ها روز به روز محدوده خودی ها را تنگ و تنگتر می کند.... داره زیاده روی می شه.. بگیر و ببندهای عجیب و غریب..تسویه حساب حتی با آیت الله های دگر اندیش  هم رواج پیدا کرده دیگه روحانی لیبرال و سنت گرا هم فرق نداره..هر که با ما نیست بر ماست..می خواهد اشکوری و نوری و کدیور باشد می خواهدآیت الله ابطحی و یا فلان آیت الله شاگرد بروجردی مدعی ارتباط با امام زمان باشد....تصویب قطعنامه شورای امنیت.... ایران و حزب الله...تسویه حساب های داخلی...جنگ و جدل های قومی و مذهبی...اقتصاد درب و داغون...طراحی شورت و..ست در مجلس شورای اسلامی ....ایران داره از دست می ره یکی باید بجنبه...
+ نوشته شده در  سه شنبه دهم مرداد 1385ساعت 1:22  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 حسن نصرالله بدجوری داره گنده می شه..خیلی هم بدجوری....این جنگ برا هرکی بد شد برا شخص نصرالله به قول ما لرها شتله!!...نکنه یه وقت خودی ها بخوان جلوگنده تر شدنشو بگیرن و فتیله شو پایین بکشن..به نظرم نصرالله حالا دیگه باید به جای اینکه مواظب طرح ترور اسراییلی ها باشه از خودی ها بترسه..هلال شیعی یه رهبر..یه کاریزما بیشتر نمی خواد..به نظرتون نصرالله اینو می دونه؟!!
+ نوشته شده در  جمعه ششم مرداد 1385ساعت 9:0  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

تا بچه های اداره برن بنده خدا رو بیارن سرکار  ما هم دست به کار شدیم ..چندتا  صندلی از اتاقای بغلی گرفتیم...دو سه تا متن تسلیت هم  تایپ کردیم.. بساط خرمای مضافتی اصل بم هم رسید ...

بنده خدا بدجوری شکسته شده بود..شما هم اگه صبح از بابات که سرحال و بشاش تو حیاط خونه داره باغچه رو اونوقت صبح آب می ده  خداحافظی کنی و ظهر وسط بازی فوتبال گوشی موبایلت زنگ بخوره و بگن احمد بدو بابات تموم کرده، حالت بهتر از این نمیشه...

حالا یه هفته ای گذشته ....باهاش روبوسی می کنم و عرض تسلیتی و صبر جزیلی و اجر جمیلی( هیچوقت این جزیل و جمیلو درست یاد نگرفتم)...و یک ..دو...سه .... اتاق انتهای راهروی طبقه هشتم ساختمون به همین سادگی تبدیل میشه به مجلس فاتحه..یکی با دسته گل میاد، یکی از راحت درگذشتن مرحوم می گه، اون یکی سراغ ناراحتی قبلیشونو می گیره، یکی داستان فوت مادرخانمشو تعریف می کنه که عینهو مرحوم ابوی تازه گذشته فوت شدن و مدیرکل هم که سر ظهر سررسیده سخنرانی غرایی درباب فلسفه مرگ و حیات مجدد در ان دنیا می کند و گریزهایی هم می زند به سلسله جلسات درس آیت  الله حسن زاده آملی..بنده خدا همکار ما هم به تعداد آمد و رفت همکارا تو  این یکی دو روز داستان نحوه فوت مرحوم، سن وسالش هنگام مرگ و سابقه مریضیشو برا همکارا تعریف میکنه..و من هم تنها کاری که از دستم بر می اومد اینکه مث بچه آدم کنار مهمونا و نه پشت میز و کامپیوترم بشینم و هی خرما تعارف کنم....خلاصه اینکه این شتر دم خونه همه میخوابه..یا به قول سهراب :

مرگ گاهی ودکا می نوشد .

گاه در سایه نشسته است به ما می نگرد .

و همه می دانیم

ریه های لذت، پر اکسیژن مرگ است

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:54  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نمی دونم چی شد که یهو حال و هوای نوشتن تو چهارراه از سرم پرید.... ولی می خوام دوباره راش بندازم...روز از نو روزی از نو...اینجا به یه گردگیری اساسی احتیاج داره...شاید هم دل منه که باید گردگیری شه بهرحال جدی جدی میخوام بنویسم حتی اگه هیشکی نظر نده..حرف نزنه نیاد نره..من می خوام کار خودمو بکنم....اونجای آدم دروغگو...!!!
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم مرداد 1385ساعت 23:34  توسط علی محقق  |