تبليغاتX
چهارراه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
امروز اهالی ضاحیه و جنوب لبنان با ندای هل من ناصر  نصرالله در بیروت جشن پیروزی با مصرف داخلی!! گرفتند و ایهود المرت هم همزمان با سخنان یکی دو روز قبل سید حسن دوباره ندای ماپیروز شدیم سر داد و در این میانه عوام و خواص جهان خاکی و حومه( انوشه انصاری و همراهاش الان در حومه  جهان قرار دارن..) انگشت حیرت بر دهن که قصه ما راست بود یا قصه آقا کلاغه....

به هر حال با همون نیمچه شناختی که بواسطه سفر چند ماه پیش به این کشور از شیعیان دو آتیشه لبنان  پیدا کرده ام فارغ از تبلیغات ۶ شبکه فارسی تلویزیون المنار در ایران !!!  حضور میلیونی انواع و اقسام ابوعلی در این تجمع قابل پیش بینی بود برام..البته اینو بگم که عمده شناختم از طوایف و خط و ربط های سیاسی در لبنان رو جدای از اطلاعات قبلی مدیون دوست خوبم علی هستم که در این سفر از مصاحبتش استفاده ها کردم..

فلسفه ابوعلی  و ابو علی های لبنان به همین سفر بر می گرده... راننده خودروی ونی که از سوی یه آژانس و با معرفی و گزینش سفارت!! مسئولیت این ور اون ور بردن(حمل و نقل نه چیز دیگه!!) ما رو بر عهده داشت یه شیعه هشت سیلندر بو که مث همه بعلبکی ها  به قول دوستی مغزش مث گچ سفت و غیر قابل انعطاف بود به نام ابو علی ... این آدم از لحظه ای که سوار ماشین می شد و یا شاید ما سوار می شدیم یه کاست از آهنگ های حماسی و عجیب غریب حزب الله می گذاشت و به خیال و یا بی خیال خوش یا بد اومدن ما  اصرار داشت که تا شب که بر می گردیم هتل گوش های بیچاره ما ... مفت و مجانی... تا جاییکه یکی از خواهران!!! ( بیشتر برخورداش  مثل خواهرای بسیجی  بود تا خانمای روزنامه نگار!!) نمی دونم تحت تاثیر همین نوای بالروح بالدم ابوعلی  یا چیز دیگه ای عاشق ماندن در جنوب لبنان شده بود!!!..

 این آدم تفسیر ها و ادعاهای آدم شاخ در میاره و عجیب غریبی از بیروت و لبنان داشت ابوعلی رو می گم... می گفت در تجمع معروف دو سه روزه  ۱۴ آذاری ها( ۱۴ مارس) صدها هزار دختر حامله شدن!!! تو رو خدا می بینین  حرفاش کپی ادعاهای هواداران انصار حزب الله خودمون درباره تجمع های دانشجویی سالهای ۷۷ تا ۸۰ بود....می گفت همه ساختمون ها و مراکز تجاری سواحل کازینو ها  هتل ها  و .. در بیروت ، صیدا و طرابلس و.. ما حریری و پسراشه ( ادعاهای مشابه های ایرانی حزب الله درباره خاندان از ینجا رانده از اونجا مانده هاشمی خودمون).... می گفت.... می گفت.. اینقد می گفت که من و جوادی (یه همسفر بسیار عزیز و دوس داشتنی)در این سفر  و بقیه... چنان سر به سرش گذاشتیم و سر کارش گذاشتیم که از وسطای سفر دیگه بی خیال تبلیغات ایدئولوژیک حزب الله برای یارگیری در اون خودروی ون!! شد..

یه روز با شوق و ذوق آلبوم عکس های خونوادگیشو ورداشت و آورد و با چه شوقی نشون می داد این آدم نقطه ای از ایران نبود که نگشته باشه.. سی و سه پل و همه جای اصفهان... از حرم تا طرقبه مشهد.. از آستارا تا گرگان شمال.. از چشمه های سرعین تا دریا چه ارومیه.. از شلمچه تا محل عملیات مرصاد با لباس سپاهی و بسیجی.. از سیستان تا بند رعباس..  از عکس گرفتن با لباس رزم کنار کاتیوشا در خط پدافند تا دست در گردت دیگر همرزمان در پادگانی آموزشی در یه جایی توی خاک وطن عزیزش ایران!!!... خلاصه اینکه اون جاهای دیدنی ایران رو برای ما توضیح می داد و یکی از بچه ها ترجمه می کرد...!!

به هر حال من برداشتم اینه که جنوب و شرق لبنان و جنوب بیروت پر از استعدادهای رباتیکی از این دسته که با یه اشاره سید حسن چنان به خط می شن که ...سپاه محمد در دهه ۶۰... به هرحال این آدما فقط و فقط منو یاد مردم خودمون در دهه۶۰ تحت تاثیر کاریزمای امام  می انداختن و نه هیچی دیگه.... این در حالی بود که حزب الله به عنوان یه حزب و نه جنبش مقاومت ایدئولوژیک در درون و بیرون پارلمان لابی های عجیب و غریبی می کرد و عمدتا هم بگی نگی بدون پیروزی های سیاسی آنچنانی و حتی شکست های دیپلماتیک.. یه روز با جنبلاط یه روز جنبلاط علیه حزب الله.. یه روز علیه میشل عون یه روز موتلف با میشل عون .. یه روز با حریری یه روز متهم به قتل حریری و..... به هرحال درسته که جشن امروز حزب الله جشن پیروزیه ولی قطعا شعار ها و حرفایی که زده می شه قراره استفاده داخلی داشته باشه علیه ۱۴ مارسی ها و مخالفان حزب الله  که به قول علی در کاریز و در تایید پست اخیر او من هم می گم  تحرکاتی از این دست فقط تفرقه طایفه ای در لبنان رو بیشتر می کنه و ... ترکستان نزدیک است.... 

+ نوشته شده در  جمعه سی و یکم شهریور 1385ساعت 15:52  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یه عالمه چیز میز درباره تیتر دیروز کیهان، حرفای دیشب بوش، رابطه فاصله احمدی نژاد از قم با دیپلماتیک حرف زدنش، رابطه کیفیت برنج تایلندی با کودتا های هر ۸ ماه یکی  در این کشور ... و رابطه  یاس فلسفی با ننوشتن تو وبلاگ و .....نوشتم. یهو همش پرید یعنی کامپیوتر  هنک کرد..من هم از لجش تو این  پست هیچی نمی نویسم... لجبازم دیگه...کاریش هم نمی شه کرد..
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 8:20  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صبح ناشتا نخورده ترافیک جلال ال احمد پل گیشا ..من آخرش نفهمیدم این مسیر چه روزایی خلوته چه روزایی اینجوریی غلغله است.. شهریار هم یه بند داره برا خودش می خونه سرسام گرفتم موندم چرا خاموشش نمی کنم....

سرباز عشقم با دلم همش می جنگم گله نکن از من و از این دل سنگم
مثل یه زنجیر عشق تو بسته به جونم می خوام فراری بشم اما نمی تونم
یه رو معافی می گیرم اگه بتونم حرف نگفتم رو به مقصد می رسونم

ماشین بغلی  که راننده اش یه خانمه یه ذره عقب می  افته می کشم لاین بغل دختره رو از تو آینه می بینم داره فحش می ده... پلیس اول پل ارم ترافیکمو رو شیشه که می بینه با چشمش احترام می ذاره  و رد می شم...دختره هم با خط چشمش از آقای پلیس اجازه عبور می گیره.... شهریار همچنان می خونه..

غرور من دشمن جون و تن من شد وحشت از عاشقی که پیراهن تن شد
همش جنگیدم با دلم از روز اول مغلوب شدم تو بردی قهرمان یه زن شد!!!!

با خودم می گم سطح مسابقات خیلی پایین بوده که یه زن قهرمان شده....بغل دستی ام چشم غره می ره....بازم حواسم نبود که وقتی می خوام با خودم حرف بزنم تو دلم بگم....به هرحال واقعیته حتما سطح مسابقات خیلی خیلی از جام های دهه فجر خودمون هم پایین تر بوده که یه زن.....

پی نوشت: به خدا من این چیزا رو حفظ نمی کنم سرچ زدم گوگل اینجا پیدا شد کپی کردم!!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم شهریور 1385ساعت 12:5  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یادش بخیر اولین شماره اش هیچوقت یادم نمی ره . اولین روزهای شهریور ۸۲ بود ماموریت شهرستان بودم و  پرسه زنان در خیابانهای شهری که هیچ جاشو بلد نبودم..یهو روی یک دکه  روزنامه فروشی چشمم به یه روزنامه جدید افتاد..تیتر یکش پارازیت ها از کوبا ..همچی چیزی بود و به جای عکس یکش هم یه کاریکاتور بسیار حرفه ای  از جناب فیدل کاسترو و سیگار برگ معروفش بود که دود سیگار برگش در اسمون به  امواج حایلی تبدیل شده بود.و چقد قشنگ موضوع پارازیت انداختن روی امواج شبکه های ماهواره ای ایرانی خارج از کشور از مبدا را به تصویر کشیده بود،  دوساعت تموم یعنی از عصر تا غروب اون روز روی نزدیکترین نیمکت نزدیکترین پارک به اون دکه شرق می خوندم و انگار خواندنیهاش تمومی نداشت....ان روز ها تولد شرق نقطه عطف جدید مطبوعات در کشور بود  و همزمان با آن نقطه عطف زندگی منهم شکل گرفته بود قبول شدن و  ادامه تحصیل در رشته ارتباطات و جدا شدن از حال و هوای مهندسی!!........ و حالا در اوج روز های بی انگیزگی من از روزنامه نگار بودن شرق هم توقیف شد..........

 شرق در این چهار سال حتی جامعه شمس الواعظین  هم نبود ...شرق فقط شرق بود....باورم نمی شه که به فاصله فقط دو هفته از جشن چهار سالگی این روزنامه منحصر بفرد،  دیگه صبح اول وقت روی دکه های مطبوعاتی شهر نمی تونم صفحه اول و تیتر یک شرق رو ببینم و باورم نمی شه با اون همه محافظه کاری های حرفه ای جمع سیاستگذاران این روزنامه بیاد ماندنی آقایان حتی تحمل شرق  بی یال و اشکم و.. را نداشته باشند..... همانطور که باورم نمی شه اون همه شور حال برای روزنامه نگاری در من و امثال من یهو و به یکباره اینگونه خاموش شود........

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم شهریور 1385ساعت 12:39  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نوار قلبت یه نقطه های مشکوکی داره..جواب اکو ت هم خیلی نرمال نیست ...سیگار می کشی؟.......- نه...........مشروب و....؟......- نه ...........شغلت چیه؟..........روزنامه نگارم و.......چندبار توقیف شدی؟................آقای دکتر من یا روزنامه مون!!!........به هرحال باید بیشتر مواظب خودت باشی.......چن سالته.........؟-۳۳ سال.....بچه داری........؟( هنوز نپرسید که متاهلی یا نه سراغ بچه رو گرفت!!!!)..... نه

خوبه!!!! .......چی خوبه دکتر!!!قلبم یا بچم؟!!! (اینو تو دلم گفتم)....یه تست ورزش برات می نویسم تا تشخیص دقیق تر بشه.........به هرحال پسرم باید بیشتر مواظب خودت باشی..کار زیاد!!...خودخوری..عصبی شدن...حرص خوردن...گفتی دست چپت هم بی حس می شه؟......... -آره..البته بیشتر وقتایی که استراحت می کنم ..مثلا  ساعت ۹-۱۰ که تازه می رسم خونه تازه درد و بی حسیش شروع می شه....تا ساعت ۹ سرکاری....!!!؟..............آقای دکتر بعضی وقتا احساس نفس تنگی هم........به هرحال درمان قلبت دست خودته... ورزش می کنی؟.....- نچ.........باید ورزش کنی.......یه آزمایش قند و چربی خون هم برات می نویسم.. اخیرا تست چربی و قند خون دادی؟.......- نه والا آقای دکتر من تا حالا فقط برای سرما خوردگی و گاه وقتی شکم روی دکتر می رفتم...

خلاصه  اینگونه می گذرد روز و روزگار ما.....یکی دو هفته ای هست که این قلب بی مروت بازی درآورده  تا بالاخره حالیم بشه که آهای یارو کجای کاری داری پیر می شی خودتو زدی به خریت که چی... کی می خوای آدم شی.... و از این حرفا..........بخدا تا همین پس پریروز فکر می کردم ۳۳ ساله ها جز جوون ها حساب می شن.........کجایی که یادت بخیر........

پی نوشت: حمید پسرعموی ۲۱ ساله ام بر اثر یه حادثه بد از دنیا رفت...و جای خالیش برای منی که هنوز اونو همون حمید کوچولوی شیرین زبونی که بیشتر حروف و کلماتو توک زبونی ادا می کرد آزار دهنده است و فراموش نشدنی...از همه دوستانی که همدردی کردند ممنونم

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم شهریور 1385ساعت 22:28  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
صدای اذون تو ی همه طبقات ساختمون پیچید.. از همون ته  راهرو آستینشو زد بالا یه سلام به حاج آقا رییس گروه.... داد و یه چشمک هم به من زد  و به اتفاق حاج آقا رفت سراغ وضو خونه ... با چشمکش می گفت آره داداش بازم تقیه معکوس!!........

من اسم کارشو گذاشتم تقیه معکوس ...خیلیا این رقمی حال می کنن  گروه بسیجی فعالشو نو  گرفتن صبح نمی دونم..سه شنبه همه با هم به اتفاق اونایی که واقعا مقیدن وعقیده اشون هم  قابل احترامه دعای توسل  ، هر روز ظهر صف اول نماز جماعت، پایه تمام فعالیت های  از این دست ...از جمکران مجانی با اتوبوس اداره گرفته تا زیارت شهدای گمنام کلکچال....بنده خداآدم خوب و بی آزاریه کاری هم به کار کسی نداره.. داره زندگیشو می کنه تو خونه پیش زن و بچه اش یه دنیایی داره تو اون هشت ساعت حضور در کنار دیگر خدمتگزاران دولت کریمه هم شخصیت مورد قبول حاج آقاها رو داره.. بالاخره زندگی خرج داره و باید تقیه کرد...تقیه  همرنگ جماعت شدنه..چه هم مسلک شدن ظاهری با اهل کتاب( اون جور که تاریخ درباره برخی شیعیان نقل می کنه)  یا هم پیاله شدن انقلابیون با بی دینا و ساواکی ها!! به خاطر حفظ جان ( اونجور که بعضیا راست یا دروغ از قبل از انقلاب نقل می کنن) و چه ظاهر الصلاح شدن به خاطر حفظ موقعیت شغلی در دولت کریمه ریا پرور  که من اسمشو گذاشتم تقیه معکوس!! .. به نظرم  بعضی وقتا چون بحث معاش یعنی همون جهاد اکبر  می شه تقیه حتی از نوع معکوسش واجب می شه ................ نظر شما چیه؟

پی نوشت ۱: رامین جهانبگلو تا ۵ اردیبهشت بلد نبود تقیه معکوس کند بنابراین متهم به اقدام به براندازی مخملی شد.

پی نوشت ۲:جهانبگلو۴ ماه و ۴ روز در اوین تحت آموزش های مخملین تقیه معکوس قرار گرفت و با حضور در ایسنا امتحان دوره آموزشی خود را طی دو ساعت مصاحبه خویش فرما با موفقیت پشت سر گذاشت و به جامعه بر گشت....چقد مخملی!!.....آهای اکبر گنجی بیا یاد بگیر رامین نصف توئه تازه ۲۵ سال هم تو آمریکا و کانادا زندگی کرد!!!!....... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم شهریور 1385ساعت 0:39  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

شب گذشته آگاهان سیاسی اجتماعی ( خودم)  طی پژوهشی علمی  سر انگشتی  به این نتیجه رسیدم  که طی یک ماه و نیم گذشته 5/98 درصد  از بلاگر های مقیم ایران هیچ وقت حتی یک پست از وبلاگ خود را در بین ساعات 10.45 تا 11.45 یعنی ساعت پخش سریال بند تنبانی نرگس  آپ نکرده اند. این آمار حتی  3/ درصد  بیشتر ازرای امت حزب الله به جمهوری اسلامی  که بالاترین رقم محاسبه شده در علم آمار می باشد است ..!!! از سوی دیگر یک منبع موثق اعلام کرد تمامی سایت های دوست یابی آنلاین  از قبیل یاهو مسنجر، اورکات، کلوب و .. در این ساعات خلوت ترین  لحظات  خود را می گذرانند... آگاهان از این امر بسیار متعجب شده اند و بر سطح نازل مطالبات امت غصه خورده اند و بر حال خودشان نیز هکذا....

 

آگاهان دعا می کنند آمین بگویید:

 

خدایا عاقبت نسرین  و همه ما را ختم به خیر بگردان

شوکت و شوکتیان اگر قابل هدایتند هدایت و گرنه نیست و نابودشان بگردان

نسرین و بهروز ، آن دو یار سفر کرده را از ایدز و مابقی بلایای این دنیایی محفوظ بدار

 احسان ، سمانه و همه آدم خوب ها را سلامت بدار

شر شوکت را به خودش و ابراهیمی برگردان

خدایا چایی های رستم را بریز

آبروی ما را مریز

آن نرگس را در آن دنیا سعادتمند بدار

این یکی نرگس زیباست زیباتر بگردان

خدایا ابراهیمی را به مرض ایدز مبتلا بگردان

یه نفر از وسط جمعیت:  بلن بگو آمیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییین

 

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم شهریور 1385ساعت 12:45  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
هل هل هل...بگیر بگیر.. آجرو بذار پشتش..بپر تو ماشین..ترمز بگیر ....رفت...

شما هم اگه ماشینتون ساعت دوازده شب تو سراشیبی یادگار امام صفحه کلاچ خالی کنه...وضعتون بهتر از من نبود بخدا.. به هر مکافاتی بود ماشینو رسوندم تو کوچه بعدشم با کمک بچه های شب زنده دار سر کوچه رسوندیمش به حیاط و هلش دادیم تو پارکینگ بدون اینکه فکر فردا روزیو بکنم که این ماشین باید دوباره بیاد بالا و بره محضر مکانیک محترم سر گردنه گیر!!!

 داستان اصلی هل دادن و آجر گذاشتنو... اما مال دیروزه ...برا درآوردن ماشین از پارکینگ، جمعی از دوستان محترم و قوی بنیه! رو به صرف نهار دعوت کردم خونه.. حالا بماند که نون خشکی تو کوچه رو هم با هزار وعده وعید کشوندیم تو پارکینگ برا کمک کردن و هل دادن....به هرحال لگن نوک مدادی با زحمت بی شائبه جمعی از امت حزب الله از در خونه اومد بیرون و به هر جون کندنی رسید به مکانیکی....

پول ناهار و پذیرایی پیش و پس از نهار منهای زحمت میزبان(لرها هیچ وقت زحمت خودشونو حساب نمی کنن).....۱۸۰۰۰ تومان

تقدیم انواع و اقسام ظرف و ظروف مستعمل و نون خشک و پلاستیکهای پارکینگ و انباری به آقای نون خشکی ...حدودا به نرخ خرید سمسار سر کوچه ۳۰۰۰ تومان

هزینه تعویض و تعمیر صفحه کلاچ بر اساس تعرفه مکانیک سر خیابون اصلی ۶۱۰۰۰ تومان(نمایندگی سایپا همین کارو با ۴۰۰۰۰تومان انجام می داد)..

جمعا ۸۲۰۰۰ تومان ناقابل ..

اگه یکی از همکارا یا دوستا فردا پرسید تعطیلات خوش گذشت من می دونم و اون......

+ نوشته شده در  جمعه سوم شهریور 1385ساعت 2:12  توسط علی محقق  |