تبليغاتX
چهارراه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

حافظ را دیدم . خود خودش بود. پشت فرمون یه پرشیای نقره ای ، پشت چراغ قرمز چمران - میدون توحید . با ریش و موهای بلند جو گندمی پشت موهاشو بسته بود  40 – 50 سالی سن داشت ، احتمالا برا مجوز چاپ مجدد دیوانش از شیراز کوبیده بود اومد بود تهران ،اصلا سرحال نبود ، یه کم هم اخمش تو هم بود، انگاری بازبین های ارشاد صفار هرندی  چوب لای چرخ چاپ مجدد دیوانش گذاشته باشن . ولی جالب بود برام اصلا به خاطر ترافیک کلافه نبود تازه روزه هم نبود چون آدامس می جوید ..آهان مسافر بود خوب..چراغ سبز شد چند متری جلو رفت ردیف ما حرکتش کند بود ازش جا موندم . بغل دستیم  گفت  ماشینش نمره تهرانه اگه خود حافظ باشه باید شماره پلاکش مال شیراز باشه  . من منی کردم و  گفتم من که از این پلاک جدیدا سر نمی آرم اما حافظ یه شاعر جهانیه اصلا پلاک تهران که سهله باید پلاک اتحادیه اروپایی هم داشته باشه برا سمینار های ادبی پاریس و لندن و استکهلم و..

 دوباره رسیدم کنارش داشت با موبایلش اس ام اس می زد یه گوشی سونی اریکسون w810  دستش بود سلیقه اشو نپسندیدم.. اس ام اس زدن و شماره گیری رو با انگشت شصت انجام می داد مثل همه آدما... من هم شصت خوونی کردم (یه چیزی مثل لب خوونی فحش ماتراتزی به زیدان.) داشت می نوشت:

 حافظ اسرار الهی کس نمی داند خموش....

 احتمالا داشت با خواجوی کرمانی یا یه شاعر گمنام شیرازی مشاعره می کرد. اما بغل دستیم که بهش نزدیک تر بود ادعا کرد که صفحه گوشیشو دیده نوشته بود: آی لاو یو....گفتم خوب احتمالا داشته برای شاخ نبات سندش می کرده...

 ولی من مطمئم یعنی شصتم خبردارشده بود که داشته مشاعره می کرده یا فوقش سرعدم موافقت با تجدید چاپ کتابش با یکی از شعرای قرن هشتم درد دل می کرده.... بغل دستیم می گه اگه اینجوریه چرا هی گل از گلش می شکفه و گوشیشو بوس می کنه....گفتم من چه می دونم..

 

یه چراغ سبز دیگه که جلو اومدیم انگار که گوشیش زنگ خورده باشه بلند و  خش داربا یه لهجه تهرونی لس آنجلسی گفت: الو سلام کامبیز! چه خبر؟ چیکار کردی؟...و یه دستی به مو های بلند و جو گندمی ریشش کشید .... به بغل دستیم می گم شاعر جهانی یعنی این، یعنی با زبان مردم حرف زدن یعنی انطباق با موقعیت زمانی... همینجوری داشتم اندرمناقب و ویژگیهای شعرای بین المللی کشور داد سخن می دادم که یهو حافظ به یارویی که اونور گوشی داشت حرف می زد گفت فاک....!! و گوشیو قطع کرد ...منو می گی کفم برید همین جوری هاج و واج موندم و نیگاش می کردم....دوباره گوشیش زنگ خورد بلند داد زد الو ببین بهش بگو امشب میاد اونجا یه کلام 100 تومان..بعدشم نمی دونم اونور خط  چی بهش گفت که همینطورکه دست کرد پشت سرشو و کش موهاشو باز می کرد و موهاشو می ریخت پشتش و رو شونه اش به پشت خطیه گفت بیخود کرده مگه آنجلینا جولیه زنیکه! ... همینی که گفتم یه کلام 100 تومن اومد، اومد نیومد هم زنگ بزن اون دختره اسمش چی بود سیمین از خداش هم هست!!... بعدشم گازشو گرفت و رفت.. با بوق ممتد ماشینای پشت سرم به خودم اومدم که چراغ خیلی وقته سبز شده ....عجب !...پس خواجه حافظ  شیرازی هم....

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم مهر 1385ساعت 19:6  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
 

مشکلی در اجرای برنامه یا عملیات درخواستی پیش آمده است.

شاید این مشکل به خاطر بروز رسانی سایت باشد،لطفا درخواست خود را دقایقی دیگر تکرار کنید و اگر همچنان مشکل ادامه داشت آنرا به ما اطلاع بدهید.

آهای صاحاب بلاگفا دیازپام راست می گه......

خودمون حال و حوصله درست و حسابی نداریم این بلاگفا با این ارور های مسخره اش هم قوز بالا قوز شده تا  نه حوصله کامنت گذاشتن برا کسی داشته باشیم و نه  خودمون آپدیت کنیم ...تاریخ نشون می ده که اصولا همین مشکلاته که آدمابه فکر مهاجرت می افتن ....دلایل مهاجرت قوم آریایی از شمال آسیا به پرشیا هم بی ربط به مشکلاتی مثل مشکل فعلی بلاگفا نبوده .....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر 1385ساعت 23:55  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
خیلی وقته که هرکی از بچه های دوست و غریبه با این فرض که  یه روزنامه نگارم،  ازم می پرسن چه خبر فقط می گم هیچی! .... به خودم هم حق می دم...برای هیچی گفتنم..شما جای من باشید تصمیم ها و طرح های اراجیف مثلا نماینده های مجلس می تونن خبر باشن که از هر ۱۰۰ تایی یکیشونم دسته ندارن!! مث استیضاح هایی که صب امضا می کنن و شب با یه بهارآزادی امضاشونو پس می گیرن و طرح هایی که...ای بابا!!

یا صحبت های تکراری و مصرف شهرستانی رییس جمهور  که کشور را تا آستانه....یا اونور آب، اراجیف بوش و رایس که مث خر تو گل خاورمیانه گیر کردن.....

شایدم بلایای آسمانی و زمینی که وزارت کار و سازمان مدیریت و استاندارایی که تا دیروز معلم دینی و عربی بودن و..و.. یکی از پس دیگری به سر اقتصاد و اشتغال کشور دارن میارن خبر باشن . یا هم قمر در عقرب فرهنگ و ارشاد میراث خاتمی و مهاجرانی و..  و تخم دو زرده فداییان اسلام  و آشی که اعضای جمعیت های مسلح موتلفه برای فرهنگ و هنر کشور پختن باید خبر مهم کشور باشه  تا امید را در چهره شهروندی روشن کنه !

یا اخبار داخلی صفحه حوادث که دیگه آمار ادمکشی به اسم امر به معروف و نهی از منکر داره  از سر روی شهر می باره...یا دختری که مث آب خوردن پدرشو می کشه یا مادری که بچه اشو به خاطر پاره کردن چادرش خفه می کنه یا باز شدن باب همسر کشی با همدستی فاسق های جوان یا.......

حالم از خودم و نوشتن وخود سانسوریم داره به هم می خوره.....

اینجا کسی به یاس شغلی اعتقاد داره؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر 1385ساعت 23:49  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
* اواخر هفته پیش جوان ۲۳ ساله ای کارکنان و تماشاگران سینما بهمن و تمامی دست اندرکاران فیلم و سینما را امر به معروف و نهی از منکر کرد و در جریان این عمل اسلامی کارگر بلیط فروش سینما را به همین راحتی کشت . او  که همه کارکنان سینماها را مستحق مرگ می داند گفت که آماده است درباره مهدور الدم بودن اهالی سینما با مراجع تقلید مناظره کند.. این فرد ظاهرا تا همین چند روز قبل کارمند یه موسسه  مذهبی بود اما  تورنگ رییس اطلاع رسانی نیروی انتظامی تهران خیلی راحت گفت که قاتل از اشرار تهران بود و کراک مصرف کرده بود..آخه کسی که کراک مصرف می کنه جون داره که موعظه کنه و چاقو بکشه .....دین انقلابی و سیاسی یعنی این!!! 

* دیروز بازهم طرفداران یه آیت الله طرفدار جدایی دین از سیاست  که جرات کرده و خیلی رسمی از دین سنتی حمایت کرده در تقاطع خیابان زارع و آزادی محل سکونت این آیت الله و پارک اوستا تجمع کردند تا از بازداشت مرجع دینی خود جلوگیری کنند.آنچه که در تجمع هواداران کاظمینی بروجردی خیلی نمود  داشت و امید ها برا شکل گیری یک جریان روزآمد برای زدون سیاست و تزویر از چهره دین را به یاس تبدیل می کرد این بود که این افراد با شمشیر و قمه به قصد دفاع از اعتقاد خود به میدان آمده بودند و روی پلاکارد هایی  که دست طرفداران ایت الله بود نوشته شده بود برای دفاع از دین سنتی جان خود را فدا می کنیم.کشته می شیم و می کشیم و از این حرفا....

* رضا زاده که ظاهرا تمام طول عمرش بیمه افتخاری حضرت ابوالفضله دیشب در وسطای اقیانوس اطلس  یه بار دیگه عدم جدایی دین از ورزش را ندا سر داد . حسین پهلوون دو هفته قبلش با شکایت از عدم دریافت هدیه های دولتی اش( ماشین - خونه - پول و هدایای جنسی و نقدی دیگر  که دولت کریمه و اذنابش وعده کرده بود..) فریاد عدم جدایی ورزش از سیاست را اعلا کرده بود...با یه رابطه تراگذری می توان ثابت کرد وقتی ۲۴۶ کیلو وزنه بالای سرته دین از سیاست جدا نیست........

* تشکر ویژه از یادآوری فریاد سکوت

* مطلب مریم شبانی درباره تجمع طرفداران کاظمینی

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1385ساعت 9:26  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

اصلا کاری ندارم که این سریال رمضونی  صاحبدلان چی می خواد بگه و چرا عالم وآدم تو این سریال آدم بده هستند و بابا بزرگ و دینا تک و تنها با دو تا مغز ۲ گرمی و ایمان نصف و نیمه ، با یه قران خطی زیربغل ، موسی و هارون قوم عاد تهران نشین هستند....

اصلا کاری ندارم که اون عمو محمود و  پورسرخ  دارن ادای کدوم پرویز پرستویی و .. را در می آرن...

 

فقط با این کار دارم که این باران کوثری خوب از پس خودش و آبروی بازیگریش تو یه کار تلویزیونی نیم بند بر اومد و به عکس به اون آبرویی هم بخشیده ( دست اونی که  این دیالوگ های توپ رو  براش جفت و جور کرده  هم درد نکنه...دختره دماغ گنده!!...)......

آقا بگید دیناشو زیاد کنن......ما که با جمع شدن این ماهواره ها و فیلتراسیون سایت های اینترنتی  و روزنامه نگاری دستوری مجبوریم تی وی وطنی نیگا کنیم اقلند کمش دیناشو زیاد کنین!!!

استغفروالله ربی اتوب الیه..لعنت به دل سیاه شیطون!!!

 

پی نوشت: کی باورش می شد عمران صلاحی رفتنی باشه ...به یاد یکی از کتاباش تیتر مطلب مربوط به در گذشت شو تو صفحه ادب و هنر زدم: مرد نیلوفری به رویا ها پیوست...یاد بچه جوادیه بخیر

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم مهر 1385ساعت 21:44  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin

به خانه می رفت

با کیف و با کلاهی که بر هوا بود.....*

 

...حالا سالها گذشته است و هنوز به خانه می رود با کیف و با کلاهی که بر هوا است.. نه چیزی دزدیده ،نه دعوا کرده و نه شاخه گل سرخی لای کتاب نداشته اش قایم کرده است....مادربزرگ هم چند سالی میشه که مرده ..... آخ که چقدر دور ایستاده است .... آخ که چقدر دور مانده ایم... با کیف و با کلاهی که بر هوا ست هنوز..... دور....دور...دور...

 

*شعر حسین پناهی

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:43  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
پشت چراغ قرمز بد قلق امیرآباد - آل احمد گیر افتاده بودم که چشمم به بیلبرد بزرگ کنار خیابون افتاد که یه برش خوشگل از حلوا شکری عقاب تو یه بشقاب خوشگل تر خود نمایی می کرد..اذونو یه ساعتی می شد گفته بودن.......بد جوری هوس حلوا کردم...یادم افتاد چند ماهی هست که یه بسته آکبند حلوای عقاب تو یخچاله و هیشکی تا حالا لب بهش نزده ... نیم ساعت بعد خونه بودم و........

.........الان دو روز گذشته و درد دندون یه لحظه هم ولم نمی کنه.....آخ دندونم...

بخدا این آگهی های تبلیغاتی بدآموزی داره...یکی قبول کنه دیگه...

+ نوشته شده در  شنبه هشتم مهر 1385ساعت 23:21  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
دیروز دو کارگر شیشه پاک کن ساختمان معروف وزارت جهاد کشاورزری تو بلوار کشاورز از طبقه ۱۸ ساختمان سقوط کردند و به طرز و حشتناکی در دم جان سپردند. من که ندیدم ولی همکارا می گن خیلی وحشتناک بود ... می گن سیستم بالابری که کارگرا به صورت هفتگی با اون شیشه های ساختمان  رو پاک  می کردن مربوط به ۳۰ سال پیش بوده و علت سقوط هم به گفته کارشناسان آتش نشانی فرسودگی سیمهای بکسل این بالابر بوده.......

    ( عکس ها همشهری)

کارگرای کشته شده جفتشون زیر ۳۰ سال سن داشتند یکیشون۴-۲۳ سالش بود اون یکی هم که بزرگتر بوده ۳ تا بچه داره..گفته می شه از اول مهر قرارداد و بیمه شون تموم شده بوده ( یعنی ۴-۵ روز قبل)و مسئول خدمات و شر کت خدماتی که طرف قرارداد وزارته با قول و وعده اینکه شما کارتونو بکنین ما قرارداد و بیمه تونو درست می کنیم اونا را بدون بیمه و قرارداد به جنگ مرگ فرستاده...

چه باید کرد.....

+ نوشته شده در  چهارشنبه پنجم مهر 1385ساعت 11:15  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سال های گذشته ، آن روزهایی که افطار هاو روزه ها واقعی بود ، لحظه های افطار ، ماه رمضان را با آواز زیبا و ملکوتی مثنوی افشاری استاد شجریان ، همراه می شدیم.  این آواز چندین سال است که به دلایل نامعلوم ! دیگر پخش نمی شود ولی همچنان یکی از مشهورترین و ماندگارترین اجراهای مثنوی افشاری ( مثنوی پیچ ) ، همین اجرا با اشعار مولانا می باشد....

audio file مثنوی افشاری با صدای محمدرضا شجریان ( این دهان بستی ... دهانی باز شد ... )

استاد عباس کاظمی می گوید: فکر کنم این آواز در سال ۱۳۵۹ به همراه مناجات "ربنا" اجرا و پخش شده است. کاظمی می گوید:این مثنوی افشاری بسیار صحیح تر و زیبا تر از مثنوی پیچ است که در آلبوم " دل مجنون " خوانده شده است و در آلبوم دل مجنون با شعر " بشنو از نی چون حکایت می کند ... " این آواز بسیار ضعیف تر اجرا شده است.اما اجرای دیگری نیز موجود است که به عنوان "ردیف آموزشی" توسط آقای شجریان برای هنرجویان خویش خوانده شده است :

audio file مثنوی افشاری با صدای شجریان ( بشنو از نی ، چون حکایت می کند) - ردیف آموزشی 

مثنوی افشاری دیگری نیز با صدای اشکان کمانگری وجود دارد که تقریبا مشابه اجرای اولیه آقای شجریان ( این دهان بستی دهانی ...  ) می باشد. 

audio file مثنوی افشاری با صدای اشکان کمانگری ( ای خدای پاک و بی انباز و یار )

این مطالب را از وبلاگ دود عود استاد کاظمی ورداشتم

 اینم ربنای استاد شجریان...در نواری که استاد با نام "به یاد پدر" ضبط کرده و منتشر شده است.

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم مهر 1385ساعت 0:48  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
معلم کلاس اولم کریم جهانبخش بود شنیدم پارسال تصادف کرد فوت شد خدا جمیع معلمان رفته شما رو هم بیامرزه..

معلم کلاس دوم پسر عموی معلم کلاس اولم احمد جهانبخش بود...من یادمه ولی نمی دونم اون یادشه معلمم بود یا نه ..چون خیلی معمولی جواب سلامم رو می ده. گاه وقتی شاید ۵ سالی یه بار که می بینمش هر چقد هم زوز بزنم که مثلا دارم به عنوان یه شاگرد قدرشناس دارم بهش سلام می کنم باز خیلی بی روح می گه سلام حال شما!!

معلم کلاس سومم یه آدم عجیب غریب ولی دوس داشتنی بود به نام حجازی..بعدها شنیدم تو یه دعوای طایفه ای به جرم قتل یه نفر یه مدت نزدیک یه سال بازداشت بود صحتو سقمش بر عهده پاسگاه محل....از اون تیپ آدماییه که می بینه شاگرد سابقش گنده شده، کلی حال می کنه انگار که حاصل عمرشو می بینه..کدوم عمر بابا...جدی نگیر جناب حجازی........

معلم کلاس چهارمم یه آقای مهربان و خیلی خاص از اهالی محترم نی ریز فارس به اسم آقای حقیر بود..وای که چه مرد مهربونی بود...........جناب حقیر هر کجا هستی اگه زنده ای ایشالله ۱۰۰ سال دیگه هم اگه دلت می خواد زنده باشی اگه نه هم هیچی دیگه..ایشالله به حوری های  بهشتی درس زندگی بدی...

معلم کلاس پنجمم ...ممم....باورتون می شه یادم نیست....صمدی...... متذکر....نمی دونم بخدا...و...

یه خاطره: دبیر مثلثات سال سوممون یه آقایی بود به نام خداکرم پور که یه نسبت فامیلی خیلی دوری باهاش داشتم..سالهای آخر قبل از بازنشستگیش رو می گذروند و علی القاعده علاقه خاصی به چرت زدن سر کلاس داشت و طبعا چیز خاصی هم به اونایی که اهل خرخونی نبودن و فقط سر کلاس یاد می گرفتن ـ مثل من ـ یاد نمی داد....به هرحال با چندنمره زیر ۱۰ توی امتحانهای قوه و  ثلث یه ذهنیتی برای جناب دبیر درست شد که من شاگرد تنبل و درس نخوونی هستم و  ..خلاصه اینکه تنها تجدید ۱۰ - ۱۱ سال مدرسه رفتنم رو از همین مثلثات آوردم...همون سال آقا معلم بازنشسته شد و من در خاطره اش از تنبلترین دانش آموزایی که می شناخت یخ بستم..........۱۰-۱۱سال بعد یعنی  سال ۸۰یا ۸۱ توی یه مجلسی اتفاقی محضر مبارک معلم سابقم شرفیاب شدم..پیر شده بود و من هم ..اما منو شناخت  جلوی اون همه آدم پرسید راستی محقق چی کار کردی درسو.. دیپلمو گرفتی یا تو هم ول شدی...........چی باید می گفتم به نظرتون...

تقدیر و تشکر: در پایان از تمامی معلمان محترمی که علیرغم همه تلاششون این حقیر هیچ گهی نشدم کمال تشکر را دارم....

+ نوشته شده در  یکشنبه دوم مهر 1385ساعت 2:33  توسط علی محقق  |