فکرشو بکن تنهایی بلند شی بری سینما اونم ساعت ۵ عصر روز چهارشنبه!!! از سه سال پیش تاکنون هیچ وقت ساعت ۵ عصر هیچ روزی غیر از پنج شنبه ام مال خودم نبود بجز استثناهایی...چه حالی می ده وقتی این نظم بی خود رو به هم بزنی و برای جریمه کردن خودت هم که شده تک و تنها هوس سینما رفتن کنی ..اونم وقتی که می دونی همکارات و جانشین هات در محل کار !! گه گیجه گرفتن از سردرگمی!!
میم مثل مادر نبود...کمپلکس بدبیاری و درد بود .هرچند بازی خوب گل شیفته فراهانی مرهمی شد بر فوران درد و رنجی که ملاقلی پور اصرار داشت پشت سر هم هی روی سر تماشاگر آوار کند.. تا مثلا یهو و بی هوا از سینماگر اصولگرای دفاع مقدس بپرد به اون سوی خط و بشود سینماگر معترض و فریاد گر و.. که چه نشستیه اید که بازماندگان جنگ ال شدن و بل شدن...ولی راستش هم شعارهاش نخ نما بود و هم درد و رنج های مادر و پسر...را قبلا حاتمی کیا و رخشان بنی اعتماد و.....گفته بودند مکرر!
اون روبیک بیچاره و حال و هوای نجاریش و حتی سکانس های کوچه و درب خونه سابق و فلاش بک هاش هم وصله ناجور داستان بود و بیشتر به یک تله تئاتر شبیه شده تا بخشی از روند فیلم..من که هر وقت پسر فیلم ( اینقد داستانش پر کشش و تاثیر گذار بود!!! که یه روز نشده اسم بازیگر نقش اول و دومش رو فراموش کردم!!) سر از نجاری روبیک ارمنی در می آورد احساس می کردم دارم تئاتر می بینم، تئاتری در فیلم!!
خلاصه اینکه میم مثل مادر بیننده را فقط تا دم در سینما بدرقه می کند و قدم به خیابان که می گذاری سریع متوجه می شی که بگی نگی رودست خوردیاز همه از عوامل جنگ هشت ساله گرفته تا ملاقلی پور کارگردان!!!
