تبليغاتX
چهارراه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
نمی دونم چرا هر وقت مهران مدیری را در نودقسمتی های با اصل و نسبش می بینم یهو یاد پدرخوانده های سیسیلی و آدمهاشون می افتم.... طنز جدید ـ و به قول بهرام شفیع  اوسط و قوسط دار ـ باغ مظفر  چند وقتیه که داره پخش می شه. اگرچه با گذشت ۱۰-۱۲ قسمت، مدیری و آدمهاش! هنوز نتونستن کامل با مخاطب عام ارتباط برقرار کنن و همچنان به معرفی کاراکترها و شخصیت ها مشغولند، ولی سوژه ها، شخصیت ها ، نویسنده ها و تناقض های موجود در دنیاهای تعریف شده برای آدمهای قصه همه و همه نوید روزهای خوش دیگری برای پدرخوانده را می دهند....

یک سوی داستان خان  و خان زاده های تهران قدیم و اهالی اغراق شده باغ مظفر هستند که همچون خیلی از بچه تهرونی های پر ادعا مسحور و مسخ شده  اصالت آبا و اجدادی خودشون هستند (بی آنکه بخوان قبول کنند طی صد و اندی سال گذشته کل ایران روی انگشت کوچیکه یکی از اهالی ارادان گرمسار، اردکان یزد ،بهرمان رفسنجان  و ... و قبل ترش سوادکوه مازندران و در مواقعی اهالی روستاهای ییلاقی اطراف لندن و واشنگتن ..چرخیده و می چرخه ) و در سوی دیگر قصه آدمهایی از جنس همه آدمهای کوچه و بازار اما اغراق شده تر قرار دارند که به شدت مشغول زندگی روزمره و پیشرفت و توسعه و رقابت و ... هستند ..

و کامران خان مظفر زرگنده خانزاده بزرگ باغ یا همون کامی جون شرکت نازی اینا! یک بدبخت فلک زده ای است که اینجا هم مثل استقرار زاده برره باید حلقه واسط این همه تناقض و پارادوکس باشد و تک و تنها جورکش و قوز فیش همه بار اصلی داستان باشد تا لبخندی بر گوشه لبی در شهری آنسوی سیستان یا روستایی این سوی یاسوج یا بچه های تی تیش ده ونک و ستارخان نشانده شود....

مدیری هم هوشمندانه  روایت می کند و خان والا می شود و توپ و تشر در می کند و .... الی آخر....

پدرخوانده به سلامت باد

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و دوم آذر 1385ساعت 12:4  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
بعد از سلام و علیک معمول اول هر صبح ازش پرسیدم چه خبر؟ تصمیمتو گرفتی؟ به کدوم لیست و ائتلاف رای می دی؟ رایحه خوش احمدی نژاد، ائتلاف بزرگ قالیباف یا لیست خاتمی و کروبی؟

یه کم حرف شو مز مزه کرد ، خندیدو گفت: من به ائتلاف کفتربازها رای می دم....

یاد پلاکاردهای بزرگ ائتلاف اصلاح طلبان خاتمی و کروبی افتادم..... راستش منم فلسفه این ۱۵کفتر سبزآبی کاکل به سر رو نفهمیدم....

جمعه نزدیکه ، شما به کی رای می دین؟

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 13:26  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
سرانجام پس از ۳سال حضور در دفتر روزنامه وزین! ابتکار و پس از ماههاکنتاکت های مسخره با صاحاب پلاک ۵۶ خیابان زرتشت اومدم بیرون و .....فعلا اینو داشته باشین تا بعد ..... از من به شما نصیحت یا سعی کنید یاد بگیرین با همه ساز ها حرکات موزون انجام بدین یا اصلا از همون اول قید هر نوع حرکت موزونی رو بزنید .. چون وسط کار مثل من کم میارید...

الان یه جوون!!!! جویای کارم با حقوق مکفی..... سعی می کنم کلاس حرکات موزون هم برم که نقایصم برطرف شه ......آب حوض خالی می کنیم ..کاندیدای خبرگان خفه می کنیم....نامزد شوراها باد می کنیم.. بادکنک می ترکونیم...شهردار انتخاب می کنیم.. 

پی نوشت: برگشتن قبلی ام معلول یه سری توافقات و قول و قرار های اولیه بود که متاسفانه مدیر مسئول فقط یک هفته به آنها پای بند بود (در اصل یک سو تفاهم از طرف من درباره رعایت احتمالی قواعد بازی شرافتمندانه از طرف ایشان بود که نشد و...)

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 10:8  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به سرم می زنه درباره اختلاف عمیق راستی ها در انتخابات شوراها بنویسم به خودم نهیب می زنم آخه  حیف چهارراه نیست که خزعبلاتی از این دست توش منعکس بشه....ولی فقط اینو بگم اگه اصلاح طلبا نتونن از این فرصت استفاده کنن باید برن گور خودشونو بکنن .....

به خودم می گم درباره کودک آکاردئون به دست سر چهارراه جلال در هوای صفر درجه ساعت ۱۱ شب بنویسم ...اه اه اه خجالت بکش این سوژه  سالهاست نخ نما شده... ولی بخدا دختر پسرهای ۸ تا ۱۳-۴۱ ساله کار و خیابان همچنان سر چهارراه ها زنده ان و در سرمای زود رس آذرماه پایتخت برای کمی گرم شدن دارن دستاشونو مشت می کنن و می گیرن جلوی دهنشون و  هااااااااا می کنن..... کدوم نخ کدوم نما...

اتفاقات روزنامه..خیابون...اداره..خونه...آدمها ..موشها...زنده ها..مرده ها.. و خودم که نه جزء آدمهام و نه موشها و نه از مرده هام و نه زنده ها.. هیچکدام چنگی به دل نمی زنن..

دستم به کیبورد نمی ره..حتی اگه سوژه هایی به تعداد ۷۰ میلیون ایرانی جلوی چشمم رژه برن ....چه باید کرد....

راستی  اين عكس فارس (محمود احمدي نژاد در جمع فرماندهان سپاه) در میان  40 عكس برتر 2006 از نگاه رويترز قرار گرفت .نمی دونم جایزه اش را باید به احمدی نژاد با اون ژشت خاصش داد یا به حسین فاطمی عکاس فارس !

+ نوشته شده در  دوشنبه سیزدهم آذر 1385ساعت 8:41  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
به خانه که رسیدم شال و کلاه نکنده ، کنترل تی وی و اون یکی ! رو گرفتم دستم و تند تند کانال های الجزیره رو پیدا کردم...یه کانالش به پخش مستقیم افتتاحیه بازی های آسیایی - دوحه مشغول بود و یکی دیگه در ارتباط مستقیم با میدان ریاض الصلح و الشهدا بیروت بود و روند یک انقلاب مخملی علیه دموکراسی در دموکرات ترین کشور خاورمیانه را لحظه به لحظه گزارش می کرد.

        دوحه   بیروت

یک رسانه عربی ، دو کشور عربی ، دو سوژه جذاب و عامه پسند ورزش و بازی و سیاست بازی....

هرچند لحظه کانال ها را عوض می کنم .. امیر قطر ، بشار اسد، احمدی نژاد و......و.... حسابی به رقص آدم و اسب و هاله های نور و رنگ و آتش مشغولند و دو کانال آن طرف تر در قلب بیروت جماعتی میلیونی دولت نظیف می خواهند و با اسلحه حضور انسانی به جنگ دموکراسی پارلمانی آمده اند ..... هر ازگاهی سخنان مخالفان و موافقان در مرور خبرها پخش می شود ... با فهم الکن و شکسته بسته  زبان عربی می توان فهمید که ولید جنبلاط بدجوری سیدحسن نصرالله و بشار اسد و احمدی نژاد را به باد انتقاد گرفته است ..

به کانال قبلی بر می گردم.... دل زمین شکافته می شود و یکی از بستگان امیر قطر سوار بر اسب خوش خط و خالی  مشعل به دست در میان هلهله اعراب سلطنت پسند ،  از وسط آرم خورشیدنشان بازی ها همچون بشکه های نفت بیرون می آید تا مشعل بزرگ بازی ها را بیفروزد.... اسب سوار همچون نیاکان بدوی اش تاخت می کند و شیب و سربالایی  ۶۰ د رجه ای دست ساخت تکنولوژی  را همچون رمل های حجاز بالا می رود - اگرچه در آخرین لحظه نزدیک بود اسب و سوار سکندری بخورند - اما به خیر می گذرد و امیر قطر و حاضران مسحور از این همه شوکت و جلال نفتی ، نفس راحتی می کشند ..

و چند ثانیه بعد مشعل مدرن بازی ها روشن می شود و حلقه های سه گانه ای به دور آن شروع به چرخیدن می کند.. چرخش حلقه ها ناخواسته به آرم انرژی اتمی می ماند.....آنسوتر تجمع کنندگان لبنانی ساختمان نخست وزیری را محاصره کرده و دولت جدید می خواهند و می گویند که تا رسیدن به خواسته خود همانجا اطراق خواهند کرد چون میشل عون و نصرالله اینطور خواسته اند....آنسو رقص پرچم سرخ لبنان و زرد حزب الله درمرکز بیروت در اوج است و این سو رقص شمشیر نمادین عربی در استادیوم آل نمی دانم چی چی دوحه در اوج ...بشار اسد با آرامش خاصی نشسته است و مشاورانش هراز گاهی با او پچ پچ می کنند انگار که از بیروت خبر هایی رسیده است.... اعراب مستبد سرنوشت اعراب دموکرات را رقم می زنند و الجزیره همچنان می تازد....

پی نوشت: آسوشیتدپرس نامه اخیر احمدی نژاد به مردم آمریکا و نامه های پیشین وی را نامه هایی بی هدف و یا به تعبیر برخی وبلاگ های شهروندان دیار استکبار جهانی اسپم و یا جانک میل توصیف کرده است...( منبع : سایت الف)...!!

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 11:29  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
اگرچه خودم هم به بلاگر های نیمه فعال پیوسته ام  ولی همیشه به وبلاگ نیمه تعطیلش سری می زنم به امید یه پست جدید. چونکه پست جدید برای یه زندانی یعنی یعنی آزادی و یا حداقل مرخصی  که آن هم غنیمتی است.

دیروز به رسم هر چند روز یه بار دوباره به وبلاگ آرش سر زدم آرش سیگارچی  را می گم. به روز کرده بود اول کلی خوشحال شدم :

سلام . خیلی وقت است در این خانه ننوشته ام. ننوشتنم از نخواستن نیست که اگر چنین بود به رسم ادب ، پایان این پنجره را پیش تر اطلاع می دادم. خوشبختانه در رشته حقوق (پیام نور) پذیرفته شدم و ترم دوم آن را در زندان آغاز کردم.27 شهریور ابتدا برای مرخصی ده روزه آمدم. در ایام زندان در رقابت های فوتبال (گل کوچک) اول شده بودیم و به این بهانه چهل روز دیگر مرخصی ام را تمدید کردند. روز یکشنبه 14 آبان ، همزمان با پایان مرخصی به زندان برگشتم و جالب اینکه آقایان روز سه شنبه (دو روز بعد) با سلام و صلوات من را به یک مرخصی یک ماهه دیگر فرستادند که تا 16 آذر ادامه خواهد داشت !

 ولی....با خوندن ادامه پستش بدجوری شوکه شدم....

اواسط شهریور دردی در زبانم احساس کردم. مانند یک آفت دهانی کوچک .....

ابتدای آبان ، وقتی دیدم زخم بهتر نشد به دندانپزشکم مراجعه کردم

اواخر آبان مراجعه به متخصص گوش حلق و بینی... قرار شد از زبانم نمونه ای بردارند  جهت پاتولوژی و بررسی سرطانی بودن غده.

روز دوشنبه 6 آذر در بیمارستان بستری شدم و  دو نمونه برای دو پاتولوژی جداگانه به خانواده ام دادند که دیروز 9 آذر در حالی که یکسال از زندانی شدن من می گذرد ، به من اعلام شد من به سرطان مبتلا هستم. این سرطان یک توده بدخیم در زبان من است که باید با آن بجنگم. نام این بیماری Squamous Cell Carcinoma of Tongue  است.

 

... دیگر نتوانستم بخوانم ..... با آرش کمتر از دو ماه همکار بودم ولی به اندازه سالها ازش چیز یاد گرفتم و او را می شناسم ...می دانم که آرش از پس این بیماری هم بر می آید همانگونه که از پس خیلی مشکلات مثل داغ برادر ،ماهها زندان و محاکمه و باز زندانو ..و.... بر آمده است...برایش دعا کنیم....

 

+ نوشته شده در  جمعه دهم آذر 1385ساعت 19:48  توسط علی محقق  |