یک سوی داستان خان و خان زاده های تهران قدیم و اهالی اغراق شده باغ مظفر هستند که همچون خیلی از بچه تهرونی های پر ادعا مسحور و مسخ شده اصالت آبا و اجدادی خودشون هستند (بی آنکه بخوان قبول کنند طی صد و اندی سال گذشته کل ایران روی انگشت کوچیکه یکی از اهالی ارادان گرمسار، اردکان یزد ،بهرمان رفسنجان و ... و قبل ترش سوادکوه مازندران و در مواقعی اهالی روستاهای ییلاقی اطراف لندن و واشنگتن ..چرخیده و می چرخه ) و در سوی دیگر قصه آدمهایی از جنس همه آدمهای کوچه و بازار اما اغراق شده تر قرار دارند که به شدت مشغول زندگی روزمره و پیشرفت و توسعه و رقابت و ... هستند ..
و کامران خان مظفر زرگنده خانزاده بزرگ باغ یا همون کامی جون شرکت نازی اینا! یک بدبخت فلک زده ای است که اینجا هم مثل استقرار زاده برره باید حلقه واسط این همه تناقض و پارادوکس باشد و تک و تنها جورکش و قوز فیش همه بار اصلی داستان باشد تا لبخندی بر گوشه لبی در شهری آنسوی سیستان یا روستایی این سوی یاسوج یا بچه های تی تیش ده ونک و ستارخان نشانده شود....
مدیری هم هوشمندانه روایت می کند و خان والا می شود و توپ و تشر در می کند و .... الی آخر....
پدرخوانده به سلامت باد


