تا برسم پشت بوم بساطش رو پهن كرده بود و كاپشنش رو هم روي بند رخت بين پيژامه همسايه طبقه بالايي و يه لباس بچه گونه كه احتمالا مال اون يكي همسايه بالايي بود با گيره نصب! كرد و مشغول كار نصابي اش شد.
توي همين بالا و پايين كردنا توي راه پله به خانم همسايه بالايي برخوردم كه داشت مي رفت سمت پشت بوم يه كم هول ورم داشت... سلام و سال نو مبارك با تاخير يك ماه گفتم و عرض اردات و سلام برسونيد و اين حرفا و جلدي رفتم بالا كه مشكلي پيش نياد....همسايه در همون حالي كه پيژامه و بقيه البسه رو از بين كلكسيون لباساي روي بند جمع مي كرد گفت علي آقا اگه ميشه بگيد يه دستي به ال ام بي ما هم بكشه چند وقتيه قطع شد... خيالم راحت شد.....
حسابي مشغول شده بود.... هيچ هم براي دوستش كه توي خيابون احتمالا بايد مي بود سوت بلبلي نزد.....يه تلويزيون جيبي كوچولو كه توي كوله پشتيش جا ميشد و يه سه راهه بلند بالا و يه سري گيره و پايه و آمپر سنج و انبردست و آچار و سيم چين و سيم كابل و... همه وسايلش رو تشكيل مي داد... سري تكون داد و گفت آقا فايد نداره اين ريسيور عمرشو كرده، دايره زنگي ات!! هم كه تاب داره، سيم كابلت هم كه دو تيكه است، اصلا چه جوري با اين همين هاتبرد هم مي گيره خدا مي دونه .... خلاصه قرار شد يه بيعونه بگيره و هفته ديگه با يه دستگاه نونوار و بقيه خرت و پرتايي كه براي رويت فيلماي سينمايي ام بي سي لازمه بياد و كار ما رو راه بندازه.....
دم در ساختمون همسايه پاييني كه اصلا شبيه جناب سرهنگ دايره زنگي نبود و بيشتر شبيه بازيگر نقش اول بلوتوث اونايي كه در خط امام و شهدا نيستند ...... بود با يه بغل سبزي خورشتي و ۵تا نون بربري وارد شد. عرض سلام كردم گفت سلام پسرم درباره بوق زدن هم هيچي نگفت... و .... از ۱۱۰ هم خبري نبود.....
سه ساعت بعد از بالكن سينما فلسطين داشتم دايره زنگي رو مي ديدم .. جدا فيلم خوش ساخت و جالبيه.. حقشه اگه حسابي ازش استقبال شده..
