تبليغاتX
چهارراه
مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
زمان: عصر چهارشنبه ششم آذرماه مصادف با ۲۶ نوامبر - ساعت ۱۴  

مکان: محوطه یک سازمان اداری در قلب تهران:

یه وانت یخچال دار درست وسط محوطه باز ساختمون پارک شده و جماعتی از کارمندای سازمان دورش حلقه زده بودن و هر چند لحظه یکی از همکاران لنگ های لخت یک فقره بوقلمون چاق و چله دستش از حلقه جماعت کنده می شد و صاف می رفت سراغ لابی ساختمون و اسانسور و احتمالا محل کارش در طبقه انم ساختمون.... ظاهرا صاحب بوقلمونا آتیش زده بود به مالش ....

پی نوشت: من که می گم این همزمانی ول وله خریدن بوقلمون در تهران و شهر های آمریکا یک روز مونده به آخرین ۵ شنبه نوامبر کاملا اتفاقی بود وگرنه جشن شکرگزاری و بوقلمون خوری اهالی استکبارجهانی (آمریکا و کانادا و اونورا ) به ما چه ربطی داره .اونم درست وسط هفته بسیج مقابله با استکبار.

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 11:8  توسط علی محقق  | 

مطلب را به بالاترین بفرستید: Balatarin
یکی دو روز در هفته حوالی ظهر سر و کله اش در مرکز پیدا می شود.  همینطور که گرم کار بودم و احتمالا حسب عادت نک زبونم هم بگی نگی بیرون افتاده بود توی چارچوب در اتاق پیداش شد و باصدای نازش گفت: سسسسسسسسسسسلاممم

سرمو بلند کردم و گفتم به به آیدا خانم.... چه عجب از این ورا .. خبر می کردی گاوی  شتری جوجه ای ....حرفمو  قطع کرد و یهویی تند تند گفت:  اولا جوجه خودتی!!!  دوما بابام میگه لاکتونو بدین!! ..

بامزه است و شیرین زبون و بر عکس باباش حسابی شلوغه و  یه زبون داره این هوووووووا.....

لاک غلط گیر رو از روی میز برداشتم و گفتم بیا این لاک اما باید اول تازه ترین شعری که توی مهد کودک یاد گرفتی رو برام بخوونی ...... گفت:آمریکای پدسسسسگ را بخونم؟

گفتم چیییییی؟ بخون ببینم !!!

 شروع کردن به خوندن. یه شعر ریتمیک توی این مایه ها....ده بیست سی چل پنجا شصت..... هفتاد هشتاد نود صد....آمریکای پدسسسسسسسسسسگ (اینجا رو بلندتر و کشدار خوند) ...صد تا لگد به ما زد....

دهنم همینطور واموند.. گفتم اینو توی مهد یادت دادن.... گفت آره تازه  خانممون کلی چیزای خوب دیگه هم یادمون می ده....

لاک رو دادم دستش و دهن از تعجب واموندمو بستم .....لابد بسیج مهد های کودک عضو فعال می پذیرد... 

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آذر 1387ساعت 19:51  توسط علی محقق  |