به خانه می رفت
با کیف و با کلاهی که بر هوا بود.....*
...حالا سالها گذشته است و هنوز به خانه می رود با کیف و با کلاهی که بر هوا است.. نه چیزی دزدیده ،نه دعوا کرده و نه شاخه گل سرخی لای کتاب نداشته اش قایم کرده است....مادربزرگ هم چند سالی میشه که مرده ..... آخ که چقدر دور ایستاده است .... آخ که چقدر دور مانده ایم... با کیف و با کلاهی که بر هوا ست هنوز..... دور....دور...دور...
*شعر حسین پناهی
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر 1385ساعت 12:43  توسط علی محقق
|
