وارد سالن که شدیم تیتراژ و چند دقیقه ای از فیلم گذشته بود کورمال کورمال دوتا جا پیدا کردیم و نشستیم ..روی پرده دوتا بسیجی داشتن اسرای عراقی رو چشم بند می زدن! ....
تابستون امسال هر وقت می دیدمش یه تی شرت چروک و خاکی تنش بود که می گفت لباس نقشش توی فیلم اتوبوس شبه ....گفته بود نقش یه اسیر عراقی رو دارم که صرع داره و مرتب تشنجی می شه.. هادی پسر عموم از همون بچگی عشق سینما بود اساسی و به هر ترفندی بود جای پای خودشو بین اهالی سینما و تلویزیون باز کرد و تا جاییکه خبر دارم چند عنوان دستیار کارگردان و فیلمبردار و عناوینی از این دست توی کارنومه اش داره .
خلاصه همین که دوربین اومد روی صورتش قبل از این که بشه روی پرده شناختش بسیجی لامصب چشماشو بست!! ...
اثر جدید پوراحمد اگرچه با همه کارهای قبلیش به واسطه نوع ژانر و سیاه وسفیدبودن و ..و... متفاوته و ظاهرا به سفارش یکی از نهادها ساخته شده .. اما کار خوبی از آب دراومده و ردپای پوراحمد به عنوان یه سینماگر صاحب سبک و مولف اکثرجاهای فیلم موج می زنه ... ولی حیف که این دوتا بسیجی بی انصاف از همون اول تا آخر فیلم نه چشمای پسر عموی ما رو باز کردن و نه گذاشتن یه کلمه دیالوگ بگه.. همش می گفتن : ممنوع الصوت! ممنوع الکلام !!
فرداش هادی زنگ زد: فیلمو دیدی؟ چطور بود؟ گفتم فیلم خوبی شده . احتمالا یه چندتایی سیمرغ ببره.. گفت: فیلمو نمی گم ، بازی خودم چطور بود ..من و منی کردم و گفتم : خب ..خوب بود .ولی دیالوگ که نداشتی، چشماتم کل فیلم بسته بود، نمی شه نظر داد. گفت: تشنج ها رو می گم خوب حس داشت؟ اونا رو خوب بازی کردم ؟ البته خودم می دونم خوب بازی کردم، بازی من زیر پوستی بود ... گفتم :اون که اره محشر بود!! .
