نشسته بود، نه! چمپاتمه زده بود کف سالن و تکيه داده بود به ديواره واگن شماره ۵ قطار شماره ۴ خط شماره ۲ قطار شهري پايتخت....بالاي سرش روي تابلوي کوچکي نوشته شده بود ظرفيت مسافر نشسته ۴۴ - ظرفيت مسافر ايستاده ۱۴۴ ، همه ۴۴ صندلي پر بودند و بيشتر از ۱۴۴ نفر ايستاده بودند و او نه جزو آمار ايستاده ها بود و نه جزو آمار نشسته ها....با چشمهاي در هم تکيده با حاشيه هايي کبود.. بالاي سرش زير تابلوي نشسته ها و ايستاده ها، طرح سيگاري پشت علامت ممنوع! خود نمايي مي کرد و او دستهايش بي اختيار انگار چيزي را طلب مي کرد...خيره شده بود به کجا ؟ ...امتداد نگاهش را دنبال کردم. از زير قفسه سينه من و بازوي نفر بغل دستيم رد مي شد نگاهش و از شيشه و پنجره واگن هم و از ديواره تونل هم ... خيره شده بود به هيچ جا، شايد به سياه اعماق آنسوي تونل، شايد به کودکي ها شايد.....
- ايستگاه امام خميني....۸نفر از نشسته ها و ۲۰ نفر از ايستاده ها پياده شدند و ۲۸ نفر ديگر سوار شدند .۸ نفر از ايستاده ها بجاي نشسته هاي رفته نشستند و باز همه ۴۴ صندلي پر بودند و بيشتر از ۱۴۴ نفر ايستاده بودند و او نه جزو نشسته ها بود و نه ايستاده ها....
- ايستگاه حسن آباد... و باز هم ....تني پياده و تني سواره نشسته و ايستاده و باز...
- ايستگاه حربن يزيد رياحي..... ايستگاه نواب صفوي ..... ايستگاه دانشگاه ..... و .. و...
به آخر خط رسيديم نشسته ها ايستادند و ايستاده ها عزم رفتن کردند و من هم ... و او نشسته بود ...نه! چمپاتمه زده بود و خيره شده بود به هيج جا، به اعماق شايد ، شايد هم به کودکي ....درها باز شد و نشانه ها راه خروج را به ما نشان مي دادند ... و او هنوز نشسته بود و هنوز خيره.. به هيچ جا ... به اعماق... قطار بر مي گشت و ...
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم فروردین 1386ساعت 11:54  توسط علی محقق
|
